محمد خزائلى

239

شرح بوستان ( فارسى )

گرفتم قدم لاجرم باز پس * كه پاكيزه به ، مسجد از خاك و خس ( 1 ) طريقت جز اين نيست درويش را * كه افكنده دارد تن خويش را بلنديت بايد ، تواضع گزين * كه آن بام را نيست سلم ( 2 ) جز اين حكايت ( 3 ) [ شنيدم كه وقتى سحرگاه عيد . . . . ] شنيدم كه وقتى سحرگاه عيد ، * ز گرمابه آمد برون « با يزيد » ( 3 ) يكى طشت خاكسترى بىخبر ، * فرو ريختند از سرايى به سر همى گفت ، شوليده دستار و موى ، * كف ( 4 ) دست شكرانه مالان به روى : كه اى نفس ، من در خور آتشم ، * به خاكسترى روى درهم كشم ؟ بزرگان نكردند در خود نگاه * خدا بينى از خويشتن بين مخواه بزرگى به ناموس و گفتار نيست * بلندى به دعوى و پندار نيست تواضع ( 5 ) سر رفعت افرازدت * تكبر ، به خاك اندر اندازدت به گردن فتد سركش تندخوى * بلنديت ( 6 ) بايد ، بلندى مجوى ز مغرور دنيا ره دين مجوى * خدا بينى از خويشتن بين مجوى گرت جاه باشد مكن چون خسان ، * به چشم حقارت نگه در كسان گمان كى برد مردم هوشمند ، * كه در سر گرانيست ( 7 ) قدر بلند